تبليغاتX
گلزار ادبیات

گلزار ادبیات

کلامی از امام حسین-علیه السلام-

شیعه و شهادت

زید بن ارقم از حضرت ابا عبدالله نقل می کند که نسبت به شیعیان خود و شهادت فرمود :ما من شیعتنا......نیست از شیعیان ما جز آن که راستگو و شهیدند.گفتم : چگونه این ممکن است در صورتی که بسیاری از شیعیان شما در بستر خویش می میرند.فرمود: آیا کتاب خدا را نمی خوانید که فرمود:"آنان  از راستگویان و از شهیدانند نزد پروردگار ."یعنی لازم نیست فقط کشته ی شمشیر را شهید بنامیم." سپس فرمود: اگر شهید تنها به کشته ی شمشیر اطلاق می شد،تعداد شهدا بسیار اندک بود.

به نقل از کتاب فرهنگ سخنان امام حسین(ع) ،محمد دشتی، ص ۲۷۹ .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 9:1  توسط عفت.ک.ک  | 

تشکر از همکاران و دانش آموزان خیّر مدرسه

همکاران گرامی و دانش آموزان عزیز، ضمن تبریک اعیاد شعبانیه وبا تشکر از زحمات شما در طی سال تحصیلی جهت تهیه ی بخشی از نیاز مستمندان ، از آن جا که صدقه دادن در ماه شعبان بسیار مستحب است  در صورت تمایل، می توانید نذورات، صدقات وخیرات خود را در اختیار ما قرار دهید تا به دست نیازمندان آبرودار برسانیم.

                                  امام زمان به زندگی تان آرامش، شادی ، برکت و سلامت عطا فرماید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 10:37  توسط عفت.ک.ک  | 

فرازی از وصیت نامه ی آیت الله مرعشی نجفی درمورد توجه به فقرا

به فرزندان و  شاگردان و دوستان و مؤ منین، نصیحت پدرانه ای از پدر پیر نود و چند ساله دارم که: این دنیا فانی است. در این دنیا هرچه ذخیره ی مادی کنید ،فنا می شود. ذخیره ی آخرت فنا نشدنی است. ... سعی کنند از کارهای تشریفاتی که باعث سو ء ظن مردم به اهل علم می شود،جداً دوری کنند. مال اندوزی و زر اندوزی را کنار بگذارند که همه چیز در یک لحظه از دست می رود. تا می توانید، بارتان را سبک کنید تا فردای قیامت از سؤال و جواب عاجز نباشید. به فقرا و مستمندان تا می توانید، مساعدت کنید که بدین وسیله سلامت خود و فرزندانتان را بیمه کرده اید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 10:7  توسط عفت.ک.ک  | 

بخشی از نیایش شهید چمران قبل از شهادت

........خدایا، هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا، هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم، چه گناه نابخشودنی است.

خدایا، نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ، ظلم کثیفی است.

خدایا، محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت، خیانت ظالمانه ای است.

خدایا، ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد.

خدایا، راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی احترامی به یک انسان، همانا کفر

خدای بزرگ است.

.............خدایا،دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا

در زمره ی ستمگران و ظالمان قرار نده.

خدایا، خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.

خدایا، دردمندم، روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم شعله

می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند. تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش. 

با تلخیص از کتاب بینش و نیایش ( دو نوشته از شهید چمران ) ،چاپ ۱۳۶۰ ،ص ۳۹و۴۰.

             

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 10:4  توسط عفت.ک.ک  | 

بخشی از نامه ی امام علی (ع ) به مالک اشتر درباره ی محرومان

سپس خدا را خدا را در خصوص طبقات پایین و محروم جامعه که هیچ چاره ای ندارند و عبارتند از

زمین گیران، نیازمندان، گرفتاران، دردمندان. همانا در این طبقه ی محروم، گروهی خویشتن داری

کرده و گروهی به گدایی دست نیاز بر می دارند. پس برای خدا پاسدار حقی باش که خداوند برای

این طبقه معین فرموده است: بخشی از بیت المال و بخشی از غله های زمین های غنیــــــمتی

اسلام را در هر شهری به طبقات پایین اختصاص ده؛ زیرا برای دورترین مســــــــلمانان، هـــــمانند

نزدیک ترین آنان ، سهمی مساوی وجود دارد و تو مسؤول رعایت آن می باشی.

مباد ا سرمستی حکومت تو را از رسیدگی به آنان باز دارد که هرگز انجام کارهای فراوان و مهــم

عذری برای ترک مسؤولیت های کوچک تر نخواهد بود.

همواره در فکر مشکلات آنان باش و از آنان روی برمگردان ؛ به ویژه امور کسانی را از آنان بیــشتر

رسیدگی کن که از کوچکی به چشم نمی آیند و دیگران آنان را کوچک می شمارند و کمـتر به تو

دسترسی دارند......

من از رسول خدا (ص )بارها شنیدم که می فرمود:

ملتی که حق ناتوانان را از زورمندان، بی اضطراب و بهانه ای باز نستاند، رستگار نخواهد شد.

ترجمه ی نهج البلاغه،محمد دشتی ص۵۸۳و۵۸۵.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 8:59  توسط عفت.ک.ک  | 

مفاهیم عرفانی نام برخی از حیوانات

اژدها:مار و افعی را گویند. در ادبیّات عرفانی، کنایه از نفس امّاره و مظهر صفات رذیله

مانندشهوت و غضب است.در بعضی آثار عرفانی، کنایه از عالم مادّی و نفس ســرکش

است.مولانا گوید:

  نفس ،اژدرهاست، او کی مرده است؟                از غم بی آلتی افســـــــــرده است

پروانه:به عشق و وفا و ایثار در راه محبوب که به سوختن در شعله ی فروزان عشق

او می انجامد، بدان مثل زنند.سعدی گوید:

  ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز            کان سوخته را جان شد و آواز نیـــــامد

خفّاش:این اصطلاح را شهاب الدین سهروردی به کار برده و گویا کنایه از کـوردلی و

غفلت است.نیز اشاره به کسانی است که از دریافت حقایق، هرچند روشـــن باشد،

قاصرند.

سیمرغ:مرغ افســــانه ای که در ادب عرفـــــــانی بسیار به کار رفته و اگرچه معانی

مختلفی از آن اراده کرده اند، ولی بیشتر معنای انسان کامل از آن خواسته اند.عارف

بزرگ روزبهان،گاه آن را کنایه از روح و گاه کنایه از پیامبر اکرم(ص) دانســــــته است.در

شعر سنایی و عراقی، عشق به سیمرغ تشبیه شده است.در منطق الطیر عــــطّار،

نماد حق است.عراقی گوید:

عشق، سیمرغ است کاو را دام نیست         در دو عـــــالم زو نشــــان و نام نیست

پی به کوی او هـــــمانا کس نبـــــــــــرد          کاندران صـــحرا نشــــــــان گام نیست

طاووس:در ادب عرفانی، کنایه از جلوه های فریبنده ی دنیا و گاه ارواح ملکـــــوتی

است.در انسان کامل نسفی، کنایه از روح و نفس و گاه کنایه از شهوات است.مولانا

گوید:

  طبع، طاووس است وسواست کند               دم زنـــــــد تا از مـــقامـــت برکند

طوطی:رمزی از تقلید و بی ارادگی است. گاه به معنی روح و جان نیز آمده است.

  مـرغ دلــــم باز پریـــــدن گرفت                      طوطی جان،قند خریدن گرفت

  اشتر دیوانه ی سرمســت من                      سلسـله ی عقل دریدن گرفت

گاو:نزد عارفان،کنایه از نفس امّاره و رذایل اخلاقی است. نیز کنایه از کالبد گرفتار در

تعلّقات مادّی است. مولانا با اشاره به داستان بنی اسرائیل و پرستش گوســــاله ی

سامری گوید:

  گاو تن قربانی شــــیر خـــداست                        گر تو را با او سر صدق و صفاست

  پیش گاوی سجده کردی از خری                        گشت عقلت صــید سحر سامری

مار:با توجّه به داستان آدم و حوّا و فریب ابلیس، مار، کنایه از نفس امّاره است.

  در دهن مار نفس،در بن چاه است                    هر که در این راه ،جاه و مال نماید

ماهی:عارف کامل است که مستغرق در دریای معرفت است.مولوی گوید:

این جهان دریاست تن، ماهی و روح                    یونـــس محــجوب از نور صـــــــبوح

گر مسبّح باشد ار ماهـــــــی ،رهید                    ور نه در وی هضم گشـــت و ناپدید

هدهد:هدهد یا شانه به سر که آن را مرغ سلیمان هم می نامند، در منطق الطیر،

کنایه از سیر و سلوک و نیز راهنمای مرغان در سلوک به سوی سیمرغ است. درکتاب

قصة الغربة الغربیّة از سهروردی ، کنایه از الها م است.

با تلخیص از فرهنگ اصطلاحات  و تعبیرات عرفانی، دکتر سیّد جعفر سجّادی، ذیل نام هر یک از

حیوانات.

 

                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 18:42  توسط عفت.ک.ک  | 

دانش و دانشمند از دیدگاه امام علی (ع )

                                                      برترین علم

بی ارزش ترین دانش ، دانشی است که بر سر زبان است و برترین علم ، علمی است که در

اعضا و  جوارح آشکار است.

                                               پرهیز از ادّعاهای علمی                                                              کسی که از گفتن" نمی دانم " روی گردان است، به هلاکت و نابودی می رسد.  

                                               ارزش های والای دانش                

ای کمیل، دانش بهتر از مال است؛ زیرا علم ،نگهبان توست و مال را تو باید نگهبان باشی؛مال

با بخشش،کاستی پذیرد؛امّاعلم،با بخشش،فزونی گیرد؛ و مقام و شخصیّتی که با مـــــال به

 دســـت آمده، با نابودی مال، نابود می شود.                                                                            ای کمیل بن زیاد،شناخت علم راستین، آیینی است که با  آن، پاداش داده می شودو انسـان

دردوران زندگی، با آن خدا را اطاعت می کندو پس از مرگ ،نام نیکو به یادگار گذارد. دانـــــــش،

فرمان روا و مال،فرمان بر است.       

                                              ارزش دانشمندان

 ای کمیل، ثروت اندوزان بی تقوا، مرده ؛ اگر چه به ظاهر زنده اند؛  اما دانشمندان، تا دنیا برقرار است، 

    زنده اند؛ بدن هایشان گر چه در زمین پنهان، اما یاد آنان ، در دل ها همیشه زنده است.  

نهج البلاغه، ترجمه ی محمد دشتی؛ ص 643و 661.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:11  توسط عفت.ک.ک  | 

دانش و دانشمند از دیدگاه امام علی (ع )

  برترین علم

بی ارزش ترین دانش ، دانشی است که بر سر زبان است و برترین علم ، علمی است که در

اعضا و  جوارح آشکار است.

                                               پرهیز از ادّعاهای علمی                                                          کسی که از گفتن" نمی دانم " روی گردان است، به هلاکت و نابودی می رسد.  

                                               ارزش های والای دانش                

ای کمیل، دانش بهتر از مال است؛ زیرا علم ،نگهبان توست و مال را تو باید نگهبان باشی؛مال

با بخشش،کاستی پذیرد؛امّاعلم،با بخشش،فزونی گیرد؛ و مقام و شخصیّتی که با مال

به دســـت آمده، با نابودی مال، نابود می شود.                                                                          ای کمیل بن زیاد،شناخت علم راستین، آیینی است که با  آن، پاداش داده می شودو انســان

دردوران زندگی، با آن خدا را اطاعت می کندو پس از مرگ ،نام نیکو به یادگار گذارد. دانـــــــــش،

فرمان روا و مال،فرمان بر است.       

                                              ارزش دانشمندان

 ای کمیل، ثروت اندوزان بی تقوا، مرده ؛ اگر چه به ظاهر زنده اند؛  اما دانشمندان، تا دنیا برقرار است، 

    زنده اند؛ بدن هایشان گر چه در زمین پنهان، اما یاد آنان ، در دل ها همیشه زنده است.  

نهج البلاغه، ترجمه ی محمد دشتی؛ ص 643و 661.

  ( نوشته ی عفت کرباسی )

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:5  توسط   | 

طلب حلال و درجات پرهیز از حرام از دیدگاه محمّد غزّالی

خدای -عزّ و جل - فرموده است: کُلوا مِنَ الطَّیّباتِ و اعملوا صالحاً.مراد از طیّبات،چیزهایی است

که حلال باشند و حرام، پلید و ناپاک است ... و حضرت رسول خدا می فرماید:" طلب حلال بعد

از فریضه، بر هر مسلمانی واجب است."مقصود از فریضه در این جا، ایمـــان و نمـــــــــــــاز است. و

می فرماید:" کسی که چهل روز حلال بخورد، خداوند، قلبش را روشن می کند و از قلب او، چشمه -

های دانش را بر زبانش جاری می گرداند." و در روایتی دیگر هست که او را در دنیا به صفت زهد متصف

می سازد.و نیز فرموده است:"خداوند فرشته ای دارد که هر شب بر بیت المقدّس به آواز بلندمی گـوید: 

کسی که حرام بخورد، اعمال مستحب و واجب از وی پذیرفته نمی شوند."و فرموده:" کسی که لباسی

را به ده درهم بخرد و یک درهم حرام در بهای آن باشد، تا چیزی از آن لباس، بر تنش باقی است، نمازش 

قبول نمی شود."...

بدان که پاکیزگی طعام ،در صفای قلب و روشنی و آمادگی اش برای قبول انوار معرفت، خاصیت بزرگی

دارد...شایسته است بدانی که پرهیز از حرام، دارای چهار درجه است:

درجه ی اول، پرهیز و اجتناب از چیزی است که استفاده از آن ، فسق محسوب می شودو عدالت را از

بین می بردو آن، طعامی است که خوردنش به فتوای شرع، حرام است.

درجه ی دوم، پرهیزکاری مردمان صالح است و آن دوری کردن از چیزی است که احتمال حرام بودنــــش 

موجود باشد...

درجه ی سوم، پرهیز مردمان با تقواست.نقل است که وقتی مُشـــــــــک بیت المال را با حضور  یکی از 

حاکمان، توزین می کردند؛ او بینی خود را می گرفت و می گفت:"نفع مشک، فقط بوی خوش آن است."

...درجه ی چهارم،پرهیزکاری صدّیقان است و آن وقتی میسر است که انسان، از چیزی که استـــــفاده

می کند، هدف و منظورش،فقط قدرت بر طاعت خدا باشد و از  هر غذایی که خوردنش به قصد تأمــــین

نیروی عبادت نباشد، دوری کند و از طعامی که بعضی از وسایلش، متضمن گناهی باشد،اجتناب ورزد....

یکی از بزرگان، چراغی را که خدمتکارش از چراغ خانه ی ستمکاری روشن کرده بود، خاموش گردانید.

با تلخیص از کتابُ الاربعین، محمد غزالی، ترجمه ی برهان الدین حَمدی، ص 74-76.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 9:37  توسط عفت.ک.ک  | 

حکایتی دیگر از گلســــــــــــــتان ســــــــــــــــعدی

یکی از صاحب دلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و در خشم شده و کف بر دماغ آورده. گفت :

این راچه شده است ؟گفتند : فلان، دشنامش داد. گفت : این فرومایه،هزار من سنگ بر می دارد 

و طاقت سخنی  نمی آرد !

لافِ سر پنجگی و دعـــــــــــــوی مردی بگذار                   عاجز نفس فرومــایه، چه مــردی ،چه زنی؟

گرت از دست برآید، دهنی شیــــــــــر ین کن                   مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

اگر خـــــــــــود بردَرَد پیشــــــــــانی پیــــــل                    نه مرد است آن که در وی مــردمـی نیست

بنــــــــــی آدم ســـــــــرشـت از خاک دارند                   اگر خاکی نباشــــــــــــد ، آدمــــــــی نیست

حکایت 42 از باب دوم گلستان سعدی، حسینی کازرونی ،ص150و151.

                                                                                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 11:57  توسط عفت.ک.ک  | 

حکایتی از گلســــــــــــــتان ســــــــــــــــعدی

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درو یشان خر یدی به حیف و توانگران را دادی به طرح.صاحب دلی بر او

گذشت و گفت:

مـــــــــاری تو که هر که را ببینی،بزنی ؟                        یا بوم که هـــــر کجا نشینی ، بکَنی ؟ 

زورت ار پیـــــــــــــش می رود با مــــــــا                         با خـــــــــــداوند غیـــــــــــب دان نرود

زورمندی مکــــــــــــن بر اهل زمیـــــــــن                        تا دعــــــــــایی بر آســــــــــــمان نرود

حاکم از این سخن برنجید و روی از نصیحت او در هم کشید و بر او التفاتی نکرد،اَخَذَتهُ العِزَّةُ بالاِثمِ ، تا

شبی آتش مَطبَخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و از بستر نرمش، به خاکستر گـــرم 

نشاند. اتّفاقاً، همان شخص ، در گذار بود و شنید که با یاران می گفت : ندانم این آتش ، از کجــــا در 

انبار هیزم افتاد.گفت : از دود دل درو یشان.

حـــــــــــذر کن ز دودِ درون های ر یـــــش                        که ر یـــــــــــش درون عاقبت سر کند

به هم بر مکــــــــــــن تا توانی دلــــــــــی                        که آهـــــــــــــــی جهانی به هم برکند

بر تاج کیخسرو شنیدم که نبشته بود :

چه ســــــال های فراوان و عـــــمر های دراز                  کــــه خلق بر سرِ ما بر زمین بخواهد رفت

چنان که دست به دست آمدست مُلک به ما                 بــه دست های دگر همچنین بخواهد رفت

حکایت 26 از باب اوّل گلستان سعدی،  ویرایش و تدوین: دکتر سیّد احمد حسینی کازرونی،ص

87 و 88.

توضیح برخی نکات برای دانش آموزان :

درو یــشان: فقیران.      به حیف : با ستم، این جا :به ارزانی ،با قیمت کم.      طرح :نقسه کشیدن،

به زور به کسی تحمیل کردن.      بوم : جغد.          دعا : دعای بد ،نفرین.               التفات:توجّه.

اخذته العزّة بالاثم : خودخواهی اش او را به گناه کشاند.سوره ی بقره ، آیه ی 206.

مطبخ : آشپزخانه.             دودِ دل :آه دل.                    درون های ر یش :دل های آزرده و زخمی.

ر یش درون :زخم درونی ، جراحت دل.         نبشته : نوشته.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 10:22  توسط عفت.ک.ک  | 

انواع شوخ طبعی در شعر فارسی( طنز،هزل،هجو)

 طنز

طنز، عبارت است از تصویر هنری اجتماع نقیضین. طنز، ابزاری برای برشمردن زشتی های چیزی،

کسی یا گروهی از مردم است با بیانی غیر مستقیم. در طنز، گوینده ، برحماقت و ضــــــعف های

اخلاقی و فساد و تباهی های اجتماعی، به شیوه ای تمسخر آمیز، انگشت می نهد و با این طـرز

بیان،آن ها را برجسته کرده، در برابر دیدگان خواننده، تجسّم می بخشد؛ بنابر این، طنز زمـینه ای

اجتماعی دارد و هدفش، اصلاح معایب و مفاسد جامعه و بزرگ ترین هنرش،بیدارگری است.زبـــان

طنز، به خلاف هجو و هزل، منزّه و پاکیزه است و پا از جاده ی شرم و تملک نفس بیرون نمی نهد.

مثال :

زاهد از حلقه ی رندان به سلامت بگذر          تا خرابت نکند صحبت بدنامی چــــــند

                                                                                                 " حافظ "

هزل

هزل، برخلاف طنز که به منظور اصلاح معایب و مفاسد اجتماعی به کار گرفته می شود،غرضی جز

شوخی ندارد و این غرض،عموماً فردی است و برای انتقام جویی شخصی از آن استفاده می شود.

هزل در لغت، به معنی مزاح کردن و شوخی و در مقابل جدّ است و در آن از کلمات نامناسب از نظر

 اخلاقی  و یا حرام استفاده می شود؛امّا همیشه چنین نیست و گوینده بدون استفاده از این گونه

الفاظ نیز نفرت شخصی خود را به کسی نشان می دهد.مثال :

به خواب دوش چنان دیدمی که صدر جهان         مرا بخواندی و تشـــریف داد و زر بخشید

شدم به نزد معبّر ، بگفتـــــــــم این معنی          جواب داد که :این جز به خواب نتوان دید

                                                                                               "  ظهیر فاریابی "

 هجو

هجو در لغت ،مذمّت، دشنام، بد گفتن و نکوهیدن معایب کسی، گروه یا چیزی است و معمولاً با

دشنام، ناسزا و سخنان تند همراه است؛ امّا در اصطلاح، هر گونه تکیه و تأکیدی بر زشـتی های

وجودی یک چیز، خواه به ادّعا و خواه به حقیقت، هجو است.در هجو، اغراض کاملاً شخصی است.

مثال(  ببخشید؛مؤ دبانه تر پیدا نکردم ):

اگر انوری خواهـــــــــــــد از روزگار                  که یک لحظه بی زای زحمت زید

مگس را پدید آورد روزگــــــــــــــار                  که تا بر سر رای رحـــــــــمت رید

                                                                                       "انوری "

با تلخیص از کتاب " بدیع در شعر فارسی " ، دکتر تورج عقدایی، ص 156 - 159.

توضیح : تشریف: خلعت، لباسی که بزرگی به عنوان هدیه به کسی دهد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:32  توسط عفت.ک.ک  | 

غزلی از عطّار به مناسبت ماه رمضان

خواجـــــــه تا چندحســـــاب زر و دینـــار کنی؟                 سود و سرمایه ی دین بر سر بــــــازار کنی

شب عمرت بشد و صبح اجـــــل نزد یک است                    خویشتن را گه آن نیست که بــــیدار کنی؟

چیست این عجب و تفاخر؟ به جهان ساکن باش               چند با صد من ومن ، سیم و زر اظهار کنی؟

پنج روزی همه کامی ز جهان حاصل گیـــــــــر                 عاقبت هم سر پر کبــــــــــر نگون سار کنی

آن نه کام است که ناکــــــــــام به جا  بگذاری                  وان نه برگ است که بر جان خودش بار کنی

جمع تو بار گنه باشد و دیوان ســــــــــــــــیاه                  نه هم آخر تو خوشی، نام سیــــه بار  کنی

چون همی دانی   کت خانه لحـــد خواهد بود                   خانه را نقش چرا بردر و دیــــــــــــــوار کنی؟

سهو کــــــارا، به تک خاک  همی باید  خفت                    طاق و ایوان ، به چه تا گنبـــJــــد دوّار کنی؟

مرگ در پیش و حساب از پس و  دوزخ در    راه                    به چه شادی، خرفا، خنده ی بسیار کنی؟

تو که بر  روبه مسکین بدری پوست چو  سگ                  عنکبوتانه کجا پرده ی احــــــــــــــــرار کنی؟

این همه دانی و کارت همه بی وجــــــه بود                   خود ستم کم کن اگر منع ستـــــمکار کنی

به فصاحت ببری گوی ز میدان ســـــــــــخن                   لیک خود را به ستـــــــــم بیهده رهوار کنی 

خویش و همسایه ی تو گرسنه وز پر طمعی                 نفروشی به کسی غلّه ، در   انبــــــــار کنی

جامه در تنگ و دلت تنگ و در اندیشه ی آن                 تا د گر ره ز کجا جـــــــــــــــامه و دستار کنی

برضعیـــــفان نکنی رحم به یک قرص جوین                  وان گه از ناز، به مرغ و  بره پــــــــــــروار کنی

مستراحی است جهان  و اهل جهان کنّاسند              به تعزّز سزد ار در همه نـــــــــــــــــظّــار کنی

نافـــــــه داری ، بر هر خشک دماغی مگشا                اوّل آن بــــه که طلبکاری عطّــــــــــــــار کنی

                                    دیوان عطّار،تصحیح تقی تفضّلی، ص 671-673.

توضیح برخی نکات برای دانش آموزان:

 تک خاک : ته خاک ، زیر خاک.

کنّاس : ( به فتح کاف) چاه پاک کن.

نافه : کیسه ای به حجم یک نارنج زیر شکم نوعی آهوی نر که ماده ی خوش بو یی به نام مشک از آن خارج می شود .

نافه داشتن : کنایه از شهرت و توان داشتن .

خشک دماغ : خشک مغز ، کسی که بوی خوش را استشمام نمی کند .



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:50  توسط عفت.ک.ک  | 

اصطلاحات عرفانی : عــــــــشــــــــق

عشق،میل مفرط است و اشتیاق عاشق و معشوق، از عشق است و به معنای فرط حبّ و دوســتی

است. و نیز مشتق از " عَشَقَه " است و آن گیاهی است که به دور درخت می پیچد و آب آن را بخورد

و رنگ آن را زرد کند و برگ آن بریزد و بعد از مدتی خود درخت نیز خشک شود. چون عشق نیز به کمال

خود برسد، قوا را ساقط گرداند و حواس را از کار بیندازد وطبع را از غذا باز دارد و میان محبّ و خلق،ملال

افکند و از صحبت غیر دوست، ملول شود یا بیمار گردد و یا دیوانه شود و هلاک گردد. گویند : عشــــق،

آتشی است که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد. عشق، دریای بلاست و جنون الهی و قیام قلب

است و معشوق بلاواسطه.(فرهنگ تعبیرات عرفانی،دکتر سجادی،ص ۳۳۲.)

مولوی گوید:

عشق جوید بحـــــــر را مانند دیگ                    عشق ساید کــــــــوه را مانند ریگ

عشق بشکافد ملک را صد شکاف                   عشق لرزاند زمیـــــــــــن را از گزاف   

گر نبودی بحر عشق پـــــــــــاک را                    کی وجودی دادمی افـــــــــــلاک را؟

عشق مهم ترین رکن طریقت است و این مقام را ، تنها انسان کامل که مراتب ترقی و کمال را پیموده

است، درک می کند. عاشق را در مرحله ی کمال عشق، حالتی دست می دهد که از خود بیــگانه و

نا آگاه می شود و از زمان و مکان، فارغ ؛و از فراق محبوب، می سوزد و می سازد.

عطّار گوید:

عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست           عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست

ابن عربی گوید: عشق، افراط محبّت است که در قرآن ، از آن به شدّت حبّ تعبیر می شود؛ که خدای

بزرگ می فرماید:" و الّذین آمنوا اشدّ حبّاً لله "(بقره/ ۱۶۵). یعنی آنانی که ایمان آوردند،عشــــــــــــق

شدیدتری به خدا دارند.

(فرهنگ جامع اصطلاحات عرفانی ابن عربی،دکتر گل بابا سعیدی،ص ۶۴۶ و ۶۴۷.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:13  توسط عفت.ک.ک  | 

                             و اینک غزلی از عراقی

                  مرا جز عشق تو جانی نمی بینم  نمی بینم   

                      دلم را جز تو جـــــانانی نمی بینم نمی بینم   

                      ز خود صبـــــری و آرامی نمی یابم نمی یابم

                      ز تو لطفی و احســانی نمی بینم نمی بینم

                      ز روی لطف بنما رو که دردی را که مــن دارم

                     به جز روی تو درمـــــانی نمی بینم نمی بینم

                     بیا گر خواهیم دیدن که دور از روی خـــــوب تو

                     بقای خویش چــــــندانی نمی بینم نمی بینم

                     بگیر ای یار دست من که در گردابی افتـــــادم

                     که آن را هیـــــــچ پایانی نمی بینم نمی بینم

                     ز راه لطف و دلداری، بیا ســـــــامان کارم کن

                     که خود را بی تو سامانی نمی بینم نمی بینم

                     عـــــراقی را به درگاهت رهی بنما که در عالم

                    چو او سرگشته حـــیرانی نمی بینم نمی بینم

                                 همان منبع، ص ۲۴۲.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 17:55  توسط عفت.ک.ک  | 

ابیاتی از عراقی، تقدیم به امام زمان (عج )

             میلاد صاحب الزمان و صاحب دل های منتظر مبارک باد

ابیاتی از عراقی، عارف قرن هفتم ، تقدیم به امام زمان ( عج ) به امید ظهور

هرچه سریع تر آن مولا.

                             بیـــــمار توام ، روی توام درمـانست    

                            جان داروی عاشـــقان رخ جانانست    

                            بشتاب که جانم به لــــب آمد بی تو    

                           دریاب مـــــــرا که بیش نتوان دانست   

                                  یک رباعی دیگر از عراقی

                            ای جان و جهان، تو را ز جان می طلبم

                            سرگشته تو را گـــــرد جهان می طلبم

                           تو در دل من نشسته ای فـــــــارغ و من

                           از تو ز جهانیان نشـــــــــــــان می طلبم

                                     کلیات عراقی،سعید نفیسی،ص ۳۰۸و۳۱۷.

                                               

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 17:35  توسط عفت.ک.ک  | 

سخنانی از امام سجّاد (ع )

                                   خودداری از توبیخ

آخرین وصیت خضر به موسی بن عمران این بود که گفت: هرگز کسی را به

سبب گناهش سرزنش ننمایید.

                                    اجتناب از احمق

از رفاقت با احمق پرهیز کن ؛ چه او اراده می کند به نفع تو قدمی بردارد؛

ولی براثر نافهمی، مایه ی زیانت می شود.

                                    اجتناب از گناه کار

از رفاقت با گناه کار و لاابالی اجتناب کن ؛ زیرا او تو را به بهای یک لقمه یا

کمتر از آن می فروشد.

حدیث تربیت جوان از سخنان چهارده معصوم، ص۱۳۹،۱۵۵و۸۰.

                                        میلاد امام سجاد مبارک

                              

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 13:26  توسط عفت.ک.ک  | 

                           میلاد علمدار کربلا مبارک                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:6  توسط عفت.ک.ک  | 

سخنانی از امام حســـــــین ( ع )

                              ثواب زیارت امام

کسی که پس از شهادت من ، مرا زیارت کند ، من نیز روز قیامت او را

ملاقات می کنم. اگر در جایی جز آتش نباشد ، به دیدن او رفته ، او را

از آتش نجات می دهم.

                                بخیل واقعی

بخیل ،کسی است که در سلام کردن بخل ورزد.

                           زشتی غیبت کردن

زبان از غیبت باز دار؛ که غیبت، لقمه ی سگان دوزخ است.

                            ارزش اطعام مؤ من

اگر یک برادر مسلمان را اطعام کنم، در نزد من ، ارزش آن بیش تر از

آزاد کردن انسان هایی است که یک افق را پر کنند.پرسیدند: مساحت

افق چه قدر باشد؟ پاسخ داد: به میزان گنجایش ده هزار متر.

فرهنگ سخنان امام حسین علیه السلام، محمّد دشتی، ص۲۰۰، ۲۰۴، ۲۹۹و۳۲۶.

                               تولد امام حسین مبارک باد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 10:4  توسط عفت.ک.ک  | 

عید مبعث مبارک باد

رسول اکرم- صلی الله علیه و آله- فرموده است:

حاتم زمان ما کسی است که حسن خلق داشته باشد.

ونیز فرموده است:نیرومند و توانا آن کس نیست که بر مردم پیروز شود

بلکه قوی و مقتدر کسی است که بر نفس خویشتن غلبه نماید.

منابع به ترتیب:مصباح الشریعه - منسوب به امام جعفر صادق (ع)-

ص ۲۵۶وحدیث تربیت جوان از سخنان چهارده معصوم -ص ۷۴.

                                            

                                                 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 20:45  توسط عفت.ک.ک  | 

آرزو از شفیعی کدکنی

                                                 آرزو

                             به جان جوشم که جویای توباشم

                             خسی  بر  موج دریای تو    باشم

                             تمام  آرزو ها ی   منی    کا  ش

                            یکی   از  آرزوها ی   تو    باشم   

                   آواز باد و باران"برگزیده ی شعرها" محمدرضا شفیعی کدکنی ـ ص۵۱.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 15:30  توسط عفت.ک.ک  | 

شعر فعل مجهول از سیمین بهبهانی

اولین بارقبل از انقلاب و در دوران دانش آموزی با این شعر سیمین آشنا شدم و هنوز دوستش می دارم

و حال تقدیمش می کنم به نوجوانان و جوانان دوستدار ادب معاصر.

                                                      فعل مجهول

"بچه ها صبحتان به خیرِِ سلام

درس امروز فعل مجهول است

فعل مجهول چیست؟می دانید

نسبت فعل ما به مفعول است

 

در دهانـــــــم زبان چو آو یزی

در تهیگاه زنــــگ می لــغزید

صوت ناسازم آن چنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

 

ساعتــــی داد آن سخن دادم

حقّ گفتـــــــار را ادا  کــــردم

تا ز "اعجـــــاز" خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صـــــدا کردم

 

"ژاله از درس من چه فهمیدی؟"

پاسخ من سکوت بود و سکوت

" د جوابم بده  کجـــــا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپـــروت؟"

 

خنده ی دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد  و از یـــــاران

 

خشـــــمگین انتقام جـــو گفتم:

"بچه ها گوش ژاله سنگین است"

دختری طعنه زد که " نه خـــــانم

درس در گوش ژاله یاسین است"

 

بــــاز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیـــــــر آتشفشان دیده ی من

ژاله آرام بود و سرد و خـــموش

 

رفته تا عمـــــق چشم حیرانم

آن دو مـــــیخ نگاه خــیره ی او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگـــــار تـــــــیره ی او

 

آن چه در آن نگاه می خواندم

قصه ی غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در ســــخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود:

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

که دلـــــــــــم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مـــــــادرم را ز خــــــانه بیرون کرد

 

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالـــــــــید

سوخت در تــــــاب تب برادر من

تا سحر در کنـــــــــــار من نالید

 

در غم آن دو تن دو دیده ی من

این یکی اشک بود وآن خون بود

مـــــــــــادرم را  دگر  نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود؟"

 

گفت و نالید و آن چه باقی ماند

هق هق گریه بود و نــــاله ی او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره ی همچو برگ لالــــه ی او

 

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که"غلط بود آن چه من گفتم

درس امروز قصه ی غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم؟

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می ســــــوزد

آن حریـــــق هوس بود که در او

مادری بی پناه می ســـــــوزد"

از کتاب "ترنم غزل" بررسی زندگی و آثار  سیمین بهبهانی ، کامیار عابدی،ص ۱۵۳-۱۵۶.

اگر دلت به درد آمد و به یاد ژاله های فقر اقتصادی و فرهنگی افتادی ،برایشان دعا کن و اگر می توانی،

 کمکشان کن.اگر کسی را نمی شناسی ،من می شناسم.صدقه هایت را جمع کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 11:27  توسط عفت.ک.ک  | 

سخنانی از بزرگان

زندگی زیر چتر علم و آگاهی آن قدر شیرین و انس با کتاب و قلم و اندوخته ها

آن قدر خاطره آفرین و پایدار است که همه ی تلخی ها و ناکامی های دیگر را از

یاد می برد.

                                                             امام خمینی ( ره )

 

وقتی هیچ کتابی برای خواندن ندارید خود را بخوانید.

                                                           دکتر محمد رضا سنگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:41  توسط عفت.ک.ک  | 

با بزرگان ادبیات قزوین: عبید زاکانی

خواجه نظام الدین عبید الله زاکانی قزوینی،متخلص به " عبید " شاعر و نویسنده ی مشهور ایران در

قرن هشتم هجری است.او از خاندان زاکانیان است که خود به یکی از قبایل عرب که در صدر اســلام

به قزوین مهاجرت کرده و در آن جا سکونت یافته اند، منتسب می باشد.علاوه بر آن، زاکــان ، مخفف

زاچکان و آن نام یکی از روستاهای قزوین است.عبید یکی از علمای مشهور دوران خود به شـــــــمار

می رفته و زمانی به وزارت رسیده بوده است.با وجود شهرت فراوان او، از زندگی اش ، اطلاع زیــادی

در دست نیست.ظاهراً ولادت وی، در پایان قرن هفتم یا آغاز قرن هشتم و وفاتش بین ۷۶۸-۷۷۲  ق.

بوده و مدتی در فارس، بغداد و کرمان اقامت داشته است. مدفن او را گروهی اصفهان و بعضی بغداد

نوشته اند.

عمده ی هنر عبید زاکانی، در لطیفه سرایی و نکته پردازی و طــــــــنز و انتقاد از اخلاق ناپسند مردم

روزگار خود است. شوخی های او ، بیهوده نیست و هدفش این بوده که از آن به عنوان وســـــیله ی

انتقاد و اصلاح و تربیت استفاده کند. ظنز عبید، طنزی پرمحتوا و عمیق است. این عوامل، به اضافه ی

موفقیت او در ترسیم روزگارش و انتقادهای او از اوضاع اجتماعی حاکم، او را در ردیف موفق ترین طنز-

پردازان تاریخ ادبی جهان قرار می دهد. او تنها شـــــاعر طــــــنز نیست؛بلکه نیمی از دیوان او، به آثار

جدّی اش اختصاص دارد.

مهم ترین آثار منثور عبید،" اخلاق الاشراف "، " ریش نامه "، " صد پند "، " رسالـــه ی دلگــــــشا " و

"رساله ی تعریفات " و معروف ترین اشعارش، " منظومه ی موش و گربــــه " و  "مثنوی عشّاق نامه "

است.

با تلخیص از کتاب های تاریخ ادبیات ایران، دکتر ذبیح الله صفا، تلخیص از محمّد ترابی،ج ۲ صص ۱۹۷-

۲۰۰ و۲۶۳-۲۶۴ ؛سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین،دکتر پرویز ورجاوند،ج ۲ ، صص ۱۳۱۸- ۱۳۲۳ ؛ فرهـــنگ

سخنوران و سرایندگان قزوین،سیّد محمود خیری، به کوشش نقی افشاری، ص ۱۵۹ ؛گلچینــــــی از

دیوان عبید زاکانی قزوینی، به کوشش دکتر قاسم انصاری، مقدّمه، صص۱۰- ۱۴.

       

                    ُ

                                     اینک یک رباعی از عبید زاکانی :

ای دل پس از این انده بیهوده مخور                           زین بیش غم بوده و   نابوده  مخور

جان می ده و داد طمع و حرص مده                          خون می خور و نان منت آلوده مخور

کلیات عبید زاکانی - تصحیح پرویز اتابکی- ص ۲۷۸.

                             چند تعریف از رساله ی تعریفات مشهور به ده فصل:

الدانشمند: آن که عقل معاش ندارد.

النامراد:طالب علم.

المدرس:بزرگ ایشان.

دارالتعطیل:مدرسه.

البازاری:آن که از خدا نترسد.

الصراف: خرده دزد.

العطار: آن که همه را بیمار خواهد.

الطبیب:جلاد.

الکشتی گیر:تنبل.

المجرد:آن که به ریش دنیا خندد.

المرگ و الجنگ:خدمتکار کاهل.

العشق: کار بیکاران.

المغبون: عاشق بی سیم.

الذلیل: وامدار.

موت الحاضر: احتیاج.

همان جا-ص ۳۶۶-۳۷۰-۳۷۱-۳۷۴-۳۷۵ و۳۷۶.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 9:4  توسط عفت.ک.ک  | 

السلام علیک یا زهــــــــــــــرا (س)

  • امروز، دلم خیلی گرفته است؛ هم در عزای تو بانوی بانوان جهان و هم در عزای مرگ دل های

مردمی که فقر و رنج نیازمندان را می بینند و توان مالی رسیدگی به آن ها را دارند؛ولی غرق

ناز و نعمت های خودند. دلم گرفته است ازآن که یکی تا خرخره می خورد و دیگری در حسرت

یک لقمه غذای معمولی به سر می برد.

یا فاطمه، علی تو کجاست تا نیمه های شب، آذوقه ها را بر دوش کشد و به در خــــــانه های

نیازمندان برساند.

یا زهرا، دل های ما را زنده کن. مشکلات آبروداران پاک را حل فرما.فقر فرهنگی ثروتمندان و فقر

اقتصادی  مؤ منان فقیر را برطرف فرما.

                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 8:26  توسط عفت.ک.ک  | 

شعر طنز: لباس درخور عفاف

شاعر نیستم؛ ولی گاهی بعضی موضوعات، تحریکم می کند پا در کفش شعرا کنم.

برفتــــــــم روزی از خانه برون مـــــــن                    که گیرم مانتــــوی ازبهر این تـــــــــن

بدیدم اولین جایی به ده رنــــــــــــگ                     دو صد مانتو،ولی چسبان و هم تنگ

چو پوشیدم نمی شد دگمه بســته                       ولی آســــــتین آن از بند رســـــــته

چنان آزاد و ول آستین آن بــــــــــــود                      که بنهادم کناری مانتـــــــــــــو را زود

ز پشت و پهلوی مانتو همه چـــــاک                     حـــــــیا با این لباس ها رفته در خاک

ز تنگی تن و آستین گشــــــــــــادی                     عفافم می رود زودی به بــــــــــــــادی

نشد اندازه و دلـــــــخواه بنـــــــــــده                      فروشنده ز دستم کرد خنــــــــــــــــده

بگفتا: مـــــد به این است ای خریدار                    نخواهی یافت پوشاکی به بـــــــــــازار

که راضی باشی و مســــــرور گردی                     مگر روزی که تو در گــــــــــــــــور گردی

برای او هــــــــمایـــــــــش ها گذارند                     فروشـــــــــــگاهی مناسب لیک ندارند

ستایندش به صد شعر و به صد حرف                   ولی فوری شود نابود چون بـــــــــــــرف

بپوش این را ، بخر از جنس نابــــــــم                   مخور بهر حـــــــــــــــجابت این همه غم

بسی گشتم ، ولی کی شد کفافــم                   لباسی درخور حجـــــب و عفــــــــــافم

ارائه شده در همایش حجاب وعفاف فرهنگیان قزوین،پاییز۸۶.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:28  توسط عفت.ک.ک  | 

چند ضرب المثل فارسی و مفهوم آن ها

آب ، راحت تر از شربت پایین می رود.

یعنی، زندگی ساده و بی آلایش، به مراتب بهتر از زندگی پرزرق و برق است.

آبکش ، به کفگیر می گوید: سه تا سوراخ داری.

یعنی، عیوب بزرگ خود را نمی بیند؛ولی عیوب دیگران را گوشزد می کند.مانند: دیگ به دیگ

می گوید رویت سیاه است.

ابرو گشاده باش ،چو دستت گشاده نیست.

یعنی، اگر نمی توانی به دیگران کمک کنی،حداقل، با روی خوش با مردم برخورد کن.

برای کسی بمیر که برایت تب کند.

یعنی،برای کسی ارزش و احترام قائل شو و به او محبت و نیکی کن که لیاقت آن را داشته باشد.

پسر خاله ی دسته ی دیزی بودن.

یعنی، نسبت فامیلی خیلی دور با کسی داشتن.

فارسی شکر است.

کنایه از شیرینی، ظرافت ،زیبایی و جذابیت لحن و آوای زبان فارسی در مقایسه با سایر زبان های

زنده ی دنیا است.

واسه همه ننه است، واسه خودش، زن بابا.

یعنی، او برای دیگران بیش از اندازه دلسوزی می کند؛ ولی اصلاً به فکر خودش نیست.

یک سال بخور نان و تره             صد سال بخور نان و کره

یعنی، اگر مدتی به خود سختی بدهی و در زندگی، صرفه جویی و پس انداز کنی،باقی عمر را در

رفاه و آسایش به سر خواهی برد.

به نقل از کتاب شیرین ترین ضرب المثل های فارسی،پوریا فراست،صص۱۲، ۱۴، ۲۲، ۳۱، ۳۶، ۱۰۴،

و ۱۵۶.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:0  توسط عفت.ک.ک  | 

تشکر از اعضای ستاد جهیز یه و تبر یک روز معلم

  با سلام، از همه ی همکاران عضو ستاد جهیزیه ی دبیرستان که با وجوه ماهانه ی خود، شرایط

خرید بخشی از لوازم مورد نیاز ( یخچال و گاز ) عروس های نیازمند و آبرودار را فراهم نمودند و نیز 

از همکاران و دانش آموزانی که با هدایای نقدی و جنسی خود، به یاری نیازمندان شــــــــــتافتند،

سپاس گزاری می کنم و پیشاپیش روز معلم را به همکاران عزیزم تبر یک می گویم.

      امام زمان یاورتان باد.

       

                            

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 10:51  توسط عفت.ک.ک  | 

اصطلاحات عرفانی: آب حیات

آب حیات: آب حیوان، آب زندگی، آب زندگانی، آب خضر که در دیوان حافظ، همه ی این ترکیبات به کار

رفته است، به عقیده ی قدما، آبی جاری بوده است در ظلمات که در انتهای دنیای مسکون جای دارد

و هر کس از آن چشمه آب بنوشد،عمر جاودانی خواهد یافت.

در اساطیر آمده است که ذوالقرنین، برای یافتن آن چشمه، به ظلمات رفت؛اما نتوانست بدان دست

یابد؛ولی خضر پیغمبر که وزیر و پسرخاله ی او بود،به همراه الیاس نبی، آن چشمه را یافتند و از آبش

نوشیدند و عمر جاودان پیدا کردند.این داستان، علت مضامین بسیار در اشعار فارسی شده است.

  آب حیات، در اصطلاح صوفیان، گاهی کنایه شده است از سر چشمه ی عشق و محبت کــــــه هر

کس از آن بچشد،هرگز معدوم و فانی نشود و نیز اشارت به دهان معشوق و گاه به معنی سخـــنان

پیر و مرشد است که به سالک،حیات ابدی می بخشد.

   به نقل از کتاب شاخ نبات حافظ، دکتر محمدرضا برزگر خالقی، ص۱۰۸۹.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:20  توسط عفت.ک.ک  | 

با بزرگان ادبیات قزوین: علامه دهخدا

 در عالم مطبوعات و مبارزات سیاسی عصر بیداری،نخستین نامی که به ذهن می آید،نام علامه

علی اکبر دهخداست. پدر او خانباباخان، اصلاً اهل قزوین بود که چندی پیش از تولد فرزنـــــــدش،

زندگی خود را به تهران منتقل کرد. در این شهر بود که علی اکبر در سال ۱۲۷۵هجری شمسی به

دنیا آ مد.در ده سالگی، پدرش را از دست داد و با سرپرستی مادر، به فراگرفتن دانش هــــمـــــت

گماشت. مدت ده سال ، به فراگرفتن علوم قدیم پرداخت و پس از آن ، وارد مدرسه ی سیاســــی

شد.

 در آغاز مشروطیت، در انتشار روزنامه ی  " صور اسرافیل " به همکاری با مــــــیرزا جهانــــگیر خان 

شیرازی پرداخت و سلسله مقالات طنزآمیز و پرنکته ی خود را با نام " چرند و پرند " در آن روزنامــه

منتشر کرد. در این مقالات بود که دهخدا، بعدها به عنوان پایه گذار ساده نویسی در ایران به شمار

آمد.

 در پی کودتای محمدعلی شاه و قتل میرزاجهانگیرخان، دهخدا با گروهی از آزادی خواهان بـه اروپا

رفت و در سوئیس، سه شماره ی دیگر از صور اسرافیل را منتشر کرد.بعد به استانبول رفت و در آن

جا، با همکاری گروهی، به انتشار روزنامه ی "سروش" همت گماشت.

 پس از برکناری محمدعلی شاه، مردم کرمان و تهران، دهخدا را به نمایندگی مجلس برگزیـــدنـــد.

مقارن جنگ جهانی اول، مدتی در چهارمحال بختیاری به سر برد و پس از جنگ به تهران آمـــد و از

کارها و مشاغل سیاسی کناره گرفت و به تدریس و تحقیق و پژوهش در قلمرو لغت و زبان فارسی

پرداخت و سرانجام در اسفند ماه ۱۳۳۴ هجری شمسی پس از عمری تلاش ، در تهران وفات یافت.

   مهم ترین آثار ادبی دهخدا " چرند و پرند " و " دیوان اشعار " و بااهمیت ترین آثار تحقیقی او "امثال

و حکم " و " لغت نامه " است.

با تلخیص از کتاب چون سبوی تشنه(ادبیات معاصر فارسی)،دکتر محمدجواد یاحقی، صص۴۷-۵۳.

 

                 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:52  توسط عفت.ک.ک  |